مادر دو فرزند

روز سخت

الان خونه مامانم شوشو هم رفته فوتبال مهرسا خانم یکم گریه کرد وخوابه اما امان از آقا مهراد تو هوای گرم لج کرده بریم حیاط یکم بردمش سوار موتور شد بعد آوردمش خونه نیم ساعت داره گریه می‌کنه خوابشم میاد نمیخابه (کار همیشگیش) همش بهونه میگیره،سرم دیگه درد گرفته از غر زدناش...
3 مرداد 1398

خاطره

یک سال وده ماه وبیست وچهار روز از بودن مهراد کنارمون میگذره مهرسا ساداتم دو ماه وشونزده روز که خانواده ی ما رو کامل کرده.امشب تا دیر وقت خونه مامان رضوان بودیم و ماش پلو خوردیم.مهراد تو دیگه الان میتونی همه ی کاراتو انجام بدی ولی پروژه دیش گفتنت هنوز کامل نشده و تو یاد نگرفتی به موقع بگی دیش.راستی امشب خونه مامانی با آجی بازی میکردی تا روشو سمت تو میکرد میگفتی ا؟مد و روشو اونور میکرد میگفتی ا؟بف(رفت)شیرین زبون منی دیگه...    
2 مرداد 1398

اولین خاطره

امروز اولین باره که میخام خاطره ی با هم بودنامون رو بنویسم.مهرادم تو الان خوابی واجی هم تو گهواره خوابیده امروز خیلی با هم بودیم بردمت پارک وحسابی بازی کردی.یکم به خاطر نگهداری از دو تاتون خسته شدم ولی تصمیم گرفتم صبور تر باشم ومهربونتر باهات رفتار کنم.خیلی دوستون دارم
1 مرداد 1398